راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

عسل مامان

یک چند روزی نبودیم گفتم حالا که فرصت شده بیامو یک کوچولو از داستان های این چند روزه براتون تعریف کنم، بگم که خیلی هفته گذشته سرم شلوغ بود و نتونستم سر بزنم طبق معمول همیشه دوستان گلمون ما رو خجالت دادن و برامون پیغام گذاشتن واقعاً ازتون ممنونم مثل همیشه به ما لطف داشتید و دارید . یک داستان جالب از رامیلا خانم اونم اینکه روز چهارشنبه من دیرتر از روزهای دیگه رسیدم خونه و یکمی کار برام پیش اومده بود تا انجام دادم و اومدم خیلی دیر شد بود بعد هم که رسیدم خونه رامیلا خانم خوابش برده بود و بغلش کردم و رفتیم به سمت خونه خودمون تو راه از خواب بیدار شد و متوجه شد که من و بابایی از سر کار اومدیم و خوشحال و خندون رفتیم خونه، اون روز از اون روزهای...
21 آبان 1390

عید قربان سال 90

    عید است بیا بخانه ام قهر مباش / مغرور ترین دختر این شهر مباش! قربان تو گردم همگی میخندند / عیدانه بده و تلخ چون زهر مباش . . . . زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم . . . عیدتان مبارک . دوستان جون جونی عیدتون مبارک ...
18 آبان 1390

یک هدیه

                                                       این یه شعر قشنگه خاله الهام مامان رامیلا جون تقدیم کرد به رامیلا پرنسس من :   نی نی به کیف مامان خیلی علاقه داره باز می کنه درش رو چیزهاشو در می یاره هر چی که گیر می آره به صورتش می ماله فکر میکنه مامانه اما توی خیاله یه قوطی کرم رو ...
16 آبان 1390

ترجمه کلمات

  بیانات جدید رامیلا خانم :     طبق روال گذشته به مامان ساناز میگه : ناناز ، مانی، مامی . به بابا اتابک میگه : اتا ، بابا ، بابایی . به بابا بزرگش ( پدر مامان ) میگه : بابا منو ، بابایی . به مادر بزرگش ( مادر مامان ) میگه : آنا ، مامانی . به دایی آرش میگه : آلش ، دایییییی . به دایی تایماز میگه : تامی ، دایییییی . به تمام عموهاش هم میگه : عمو به غیر از یکیشون که بهش میگه : بابی ( اسمش بابک ) . به زن عمو لیلا : لییییلا . به مادر بزرگش ( مادر پدر ) میگه : مامانا . به آیناز دختر عموش میگه : آیناس . به علی پسر عموش میگه : علی . ...
16 آبان 1390

پارک رفتن و دوست جدید

  دیروز بعد از ظهر رفتیم عکاسی که هم عکس جدید از جوجو کوچولو بگیریم و هم عکسایی که قبلاً گرفته بود رو نگاه کنیم تا برامون چاپ کنند که رامیلا خانم آماده کردم که عکس بگیره ولی از صدای دوربین و نورش ترسید گفت ترسیدم و هر کاری که کردیم نگذاشت عکس بگیریم زیاد حوصله نداشت بعد از اون هم بردیمش پارک و حسابی راه بردمونو و بازی کرد با بچه های تو پارک بازیگوشی کرد و دوست شد .          ...
16 آبان 1390

کنجکاوی دخترکم

                                  دو سه روز پیش اومدم می بینم خانم خانما رفته سراغ کیف لوازم آرایشی منو یکی از رژ  لبامو برداشته ترتیبشو داده، وقتی مشغول یکاری میشم خوب از فرصت استفاده می کنه میشینه فکر میکنه که باید ترتیب چی رو بده و دست به چه چیزایی بزنه که من و یا بابا اتا اعجازه نمیدیم این هم چند از عکسهای که داشت با رژ لب کلنجار می رفت . ...
14 آبان 1390